تبليغاتX

naghmeye tanhai.tk

نغمه ی تنهایی
نغمه ی تنهایی



تنها

وقتی عشقت تنهات گذاشت نگران خودت نباش که بدون اون چه کار کنی.

شرمنده ی دلت باش که بهت اطمینان کرد!!!!


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 و ساعت 20:51 توسط نغمه ی تنهایی |


خدا کند تو بیایی

بارها ازخود پرسیدم تو کیستی که دردستانت اقیانوسی ازنیاز جاری است و درصحن نگاه های آبیت فوج فوج مرغان سبز ملکوت به پرواز درمی آیند.بارها از خود پرسیدم چرا به کسی که اصلا او را ندیده ای و صدایش را برای لحظه ای هم نشنیده ای این قدر مشتاقی...تو که هستی که همه جای دنیا خانه داری و هیچ جایی بی حضورت پر نمی شود اما باز جایت در برابر چشمان حریص ما به دیدنت همچنان خالی است.تو ای منجی بشریت!همانی که قلبمان به عشق ازلیت تپیدن آغاز کرد و خدا درگیروداراین عشق نازنینت به ما فرمان داد بشناسیمت.

تو همانی که آفاق دنیا از ترنم دعاهایت خیس و آکنده از حس پاک حضور تواند.تو همانی که به اسمت می توان تا همیشه عاشق ماند.تا همیشه زندگی کرد تو همانی که در پیچ و تاب لحظات پرازاشک و ماتممان برایمان از ملکوت امید ورهایش به ارمغان می آوری و ما را تا میهمانی شقایق ها می بری.حالا خوب می دانم که اگرتو را نداشتیم پیکره هستی مان به هم می ریخت و زندگی مان به تاراج مرگ و نابودی می رفت آری خدا به تو امکان داد تا در زمین و آسمان ها سیر کنی و زنجیر نا امیدی را از دست و پای شیعیانت بگشایی و خدا به خاطر توست که به ما اجازه داد کسی چون تو را دوست بداریم.


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 و ساعت 13:29 توسط نغمه ی تنهایی |


گفتم.گفتی

گفتم بهت که:دنیا.دنیای نامردیه

گفتی:بمون برا من.که عشقا قلابیه

گفتم که:قلب پاکت.حیفه برام بسوزه

گفتی که:این قلب من یه عمره که می سوزه

گفتم:دلت یه دنیاست.دنیای مهربونی!

گفتی که:عاشقتم.اینو خودت می دونی

گفتم:اسیر عشقی.عشقی که بی جوابه

گفتی:تو هم اسیر باش باور بکن ثوابه

گفتم :بدون برا من.عشق معنی ای نداره

گفتی:تو عشق من باش.انگاردیگه بهاره

گفتم که:طعم عشقوازبد کسی چشیدی!

گفتی:دراشتباهی.توعاشقی ندیدی

گفتم:برو که عشقت لایق من نمی شه

گفتی که:تنها تویی برای من همیشه

گفتم:بدون که اینقدرمن ارزشی ندارم

گفتی که:این ارزشو بالا سرم می زارم

گفتم که:ای جوونک.تو خیلی خیلی مستی!

گفتی:تویی عشق من که جام من تو هستی

گفتم:که حرفای تو وجودمو سوزونده

گفتی که:دیگه اشکی برای من نمونده

گفتم:بگیردستامو که خیلی من اسیرم

گفتی که:ای عشق من بزاربرات بمیرم

یادت باشه عشق من که خیلی زود تو رفتی این رو بدون که ای عشق.تو لایق بهشتی!


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 و ساعت 23:9 توسط نغمه ی تنهایی |


منجی بشر

ای تنها امید امیدان و ای شمع پروانه وجودمان آغوش گرمت را به سوی من بگشا.تا سیل اشک هایم رادراقیانوس طوفان پر مهرت جاری سازم که در این همهمه تنهایم آمده ام تا با ترانه های بارانی ام به سبزوارعطوفت تو بپیوندم.من هنوزتشنه ی بارانم.تشنه ی نگاه های بی نظیرتوای تک ستاره ی باقی مانده از آن یازده ستاره!

دلتنگی نگاهم رنگ به غروب آسمان کشیده است.چه شب ها که به امید ظهورت خواب خوش دنیا را فدای اندیشه ی تو کردم.دیگر از غم فراق تو خواب به چشمانم غریبی می کند و من چون وحشت زده ای گریزان از لذت های دنیا.به گوشه ای دورازهیاهوی دنیا پناه برده ام.امام من!خودکارم را از ابرپرمی کنم و برایت از باران می نویسم.یاد شبی که تو را ازمیان شمع ها دیدم.پروانه ای تو را سرود و خاکستر شد.دوباره می خواهم به سوی تو بیایم.تو را کجا می توان دید؟در آوازسکوت پرنده های عاشق نشانه هایی از تو را دیدم.در شاخه یک مرجان قرمز که عاشقانه نام تو را زمزمه می کرد.کاش می توانستم غبار لحظه ها را با اصالت چشمانت پاک کنم...


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 و ساعت 19:2 توسط نغمه ی تنهایی |


کلک ماه

من دلم برای گل های شب بوی باغچه می سوزد.آخر فکر می کنم آن ها از ماه گول خورده اند.من می دانم یک شب در تاریکی ماه یواشکی پر غرور و متکبردر گوش شب بوها به آرامی زمزمه کرده است که:"زیباتر از وجود من پیدا نمی شود"گل های شب بو به راحتی حرف ماه را قبول کردند.چون در تاریکی شب چیز دیگری را نمی دیدند.فقط ماه را با نور خیره کننده اش می دیدند گل های شب بو تصمیم گرفتند از این به بعد شب ها بیدار مانده و ماه را نگاه کنند و آن قدر مجذوبش می شدند که از زیبای اش سیر نمی شدند.روز که از راه می رسید خستگی به آن ها مجال نمی داد و به خواب می رفتند.من خیلی دلم می خواهد که یکی از روزهای خدا گلهای شب بو به کلک ماه پی ببرند و بدانند که ماه زیبایی خود را از خورشید قرض گرفته و خورشید علاوه بر نثار زیبایی اش با عظمت کنار می رود تا ماه تک و تنها بدرخشد....


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 و ساعت 19:24 توسط نغمه ی تنهایی |


سکوت

سکوت در معنای مثبت و حقیقی اش نوعی موسیقی است.

سکوت باغ است.

جایی که در آن گل ها بدون هیاهوی کلمات.پیام های عاشقانه ردوبدل می کنند.


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 و ساعت 21:38 توسط نغمه ی تنهایی |


چرا رفتی؟!!

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم .تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.پس از یک جست وجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گل هایی که در تنهاییم رویید با حسرت جدا کردم.

و تو درپاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو رادردشتی از تنهایی وحسرت رها کردم.

همین بود آخرین حرف و من بعد ازعبورتلخ وغمگینت حریم چشمهایم را بر روی اشکی ازجنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم.نمی دانم چرا رفتی.نمی دانم چرا؟شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکرغربت چشمان من باشی بی خداحافظی رفتی.

نمی دانم کجا.تا کی .برای چه ولی رفتی و بعد ازرفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد ازرفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد ازرفتنت رسم نوازش درغمی خاکستری گم شد وگنجشکی که هرروزاز کنارپنجره با مهربانی دانه برمی داشت تمام بال هایش غرق دراندوه وغربت شد.و بعد ازرفتن توآسمان چشم هایم خیس باران بود وبعد ازرفتنت انگارکسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام ازدست خواهد رفت.

کسی حس کرد من بی تو هزاران باردرهر لحظه خواهم مرد و بعد ازرفتنت دریاچه بغضی کرد.کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد هنوزآشفته ی چشمان زیبای توام برگرد.

ببین که سرنوشت من چه خواهد شد و بعد ازاین همه طوفان و وهم و پرسش و اندوه و تردید کسی ازپشت قاب پنجره آرام وزیبا گفت:تو هم درپاسخ این بی وفایی ها بگو درراه عشق و انتخاب آن خطا کردم و من درحالتی مابین اشک و حسرت و تردید کنارانتظاری که بدون پاسخ و سردست ومن دراوج پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای ازجنس بغض کوچک یک ابر.نمی دانم چرا؟شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت 19:25 توسط نغمه ی تنهایی |


روزت مبارک پدرم

بهانه سبزماندن

"پدر"

نام تو با بوی نان گرم سفره

بوی مدادودفترمدرسه

نام تو:

عطرسخاوت ومردانگی

شمیم نجابت وپاکیزگی است.

نام توبرتارک هستی ام می درخشد

نامت درزلال خاطرم همیشه جاری است

"پدر"

نامت معطرباد

پدرم

امیدوارم چشم اندازنگاهت بالاترازبهشت

آشیانه ات بالاترازآشیانه ی عقاب

وهمیشه

بر لبانت لبخند باد

بابای گلم با تمام وجودم دوست دارم "روزت مبارک"


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386 و ساعت 14:51 توسط نغمه ی تنهایی |


پدر ومادر

خوب من.حتما به یاد داری!

درآن هفتمین پگاه وهم آلود سبزکه حضرت دوست.شفعناک وشادمان.اما کمی خسته .ازکارخلقت خویش دست کشید و به خیل مخلوقات خود نگاهی کرد و گفت:

اینک.آنان راچه بنامیم؟!

آن گاه به"کودک احساس"لطیف مشترک انسان ها نگریست و نام آن را "مهربانی"گذاشت و به فرشتگان گفت:

مهربانی آن نخ طلایی است که قلب همه ی انسان ها را به هم می دوزد.

وادامه داد...

آن گاه که کودکی هایش تمام شد وپیوند میان قلب ها را باعث گردید .نامش را "عشق"نهادم.

وادامه داد...

آن گاه که پیر و پخته و آگاه گردید.نامش را "دوست داشتن"گذاشتم.

زیرا:"دوست داشتن"برتراز"عشق"است.

فرشتگان ازاولیای این کودک(مهربانی)پرسیدند؟

حضرت دوست گفت:برایتان می گویم.خوب گوش کنید!

اول نامش(م)است.آن جا که" مهربانی" متولد می شود.

دوم نامش(الف).آن جا که"ایمان" متولد می شود.

سوم نامش(د).آن جا که "درد"می کشد.

چهارم نامش(ر).آن جاکه "رنج"شاگردش می شود.

اینک.حاصل هم آغوشی مهربانی وایمان ودرد ورنج می شود

"مادر"

اما بعد...

اول نامش(پ)است.آن جا که "پاکی"ازاومی آموزد.

دوم نامش(د).آن جا که "دوستی"شکل می گیرد.

سوم نامش(ر).آن جا که "رحمتی"می شود.همه گیر!

اینک حاصل هم آغوشی.پاکی و دوستی و رحمت می شود

"پدر"

سپس فرزندی به آن ها عنایت کردم تا بدانند:

چگونه قلبشان بیرون بدنشان می تپد؟!

من پدرومادررا آفریدم تا بندگانم درمعبد دل آنان به عبادت.عشق ورزیدن ودوست داشتن نایل آیند.

من پدرومادررا آفریدم تا شما فرشتگان بدانید:

چرا باید به اشرف مخلوقات من احترام گذاشت؟!

آن گاه جملگی فرشتگان.سر تعظیم و تکریم را بر پدرومادرفرود آوردند.

وبدین سان خلقت سبزحضرت دوست با نام

"پدر"و"مادر"که تبلورعشق

و

"فرزند"که تجسم عشق

الهی بر روی زمین شدند.آغازگردید...


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 و ساعت 13:46 توسط نغمه ی تنهایی |


زندگی

زندگی گل سرخ است

به وسعت گلبرگ هایش.به شرافت برگ های سبزش

و به صداقت بی پایان ریشه جوانش

زندگی پنجره است.

صدای جیرجیرک هاست.

زندگی تکرار خوب خورشید و بیدار شدن ماه در غروب است...


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386 و ساعت 23:8 توسط نغمه ی تنهایی |


خیلی سخته

خیلی سخته عاشق کسی باشی اما اون حتی ندونه دردتو

از چشات نخونه قصه غمو علت لرزش دست سردتو

خیلی سخته زندگیت فنا بشه واسه دیدن یه لبخند رو لباش

واسه گفتن از امید و آرزو تو سیاهی غم انگیز شباش

من نیومدم بگم عاشقتم چون از این حرفا پر گوش همه

اشتباهه كه می گن گریه مرد روی زخمای تنش یه مرهمه

من نیومدم بگم تو هم بیا مثه قصه ها بریم از این دیار

یا که خیلی مهربون یه مدتی واسه من ادای عشقو دربیار

تو می خوای برنده باشی می دونم به همه می گم ببازن جلو پات

هر چی اسپند به آتیش می کشم تا که چشمت نزنن.بشن فدات

تو می خوای پرنده باشی می دونم یه نفس هوای خوشبختی می خوای

خودم آسمون هفتومت می شم تو فقط بگو.بگو باهام می آی


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 و ساعت 16:48 توسط نغمه ی تنهایی |


خورشید درون

بتاب خورشید تا می توانی بتاب

و نورافشانی کن آسمان و زمین را

تا حیات از تشعشعت جان بگیرد

لاله ها سر بر آورند

و بدرخشند شقایق ها

بتاب تا دیگر بار روزی دیگر را با تشعشع توآغاز گردانیم

در حیاتی دوباره با تو به حرکت درآییم

تویی خورشید تابناک و نورافشان حیات بخش

بتاب خورشید بتاب

اما.....

بدان من نیزدر سینه خورشیدی بس عظیم دارم

خورشیدی کوچک اما پر شکوه و درخشان

خورشید درون من امید همیشه جاودان من است

اوست که به من نیرو و حیات می بخشد

وانگیزه ام را برای تلاش. ماندن و بودن صد چندان می کند

خورشید درون من بتاب.تا ابد با من بمان و بتاب

بتاب خورشیدم.با تو هستم و با تو جان می گیرم.

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 و ساعت 0:41 توسط نغمه ی تنهایی |


تو

چه کسی جز تو شایسته ی بهشت خداوند؟!

شرمسار زندگی ات نباش

به لحظه لحظه اش

افتخار کن!!


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386 و ساعت 22:25 توسط نغمه ی تنهایی |


امید اومدن

نمی خوام بگی کی از راه می رسی

واسه من امید اومدن بسه

قصد جادو ندارم.خدا نخواد

دست آدما به هم نمی رسه

خیلی وقته فاصله میون ما با دو خط نامه دیگه پر نمی شه

اما عشقی که مقدسه .بدون

حس تاریک تنفر نمی شه

من دلم این روزا خیلی روشنه

یکمی سخته ولی دووم بیار

درد دوری و بریز تو بغضتو

بشکن و غصه ها رو به رووم بیار

من دلم این روزها خیلی روشنه

همه چی دروست می شه مثل قدیم

می رسه دستای گرممون به هم

انگاری یه لحظه تنها نبودیم

دیگه حرف نا امیدی و نزن

نگو فاصله . زمین تا خدا

خدا تو دلای عاشقاس بدون

می گذره این دو سه روزم واسه ما ...


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386 و ساعت 22:23 توسط نغمه ی تنهایی |


امید

ان گاه که نمادی از امید

در فنجان قهوه ات نمی بینی

و آن گاه که در طالع این ماهت نیز

خبری از معجزه نیست.

بدان که خداوند همه چیز را به دست خودت سپرده

تا بهترینها را به ارمغان آوری


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386 و ساعت 22:22 توسط نغمه ی تنهایی |


اشک

اشکهایم را روی نامه ای عاشقانه

با قطره چکان جعل می کردم

خاطرم آمد

شاید دلتنگ خنده هایم باشی

ببخش اگر این روزها

عشق با گریستن اثبات می شود


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386 و ساعت 22:21 توسط نغمه ی تنهایی |